سيد محمد باقر برقعى
739
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
جاهلى باشد چو طفلان كيسه دارى از سفال * تا توان اندر بغل گوگرد احمر داشتن چون علىّ مرتضى شاهى بر اورنگ جلال * شبه نعثل را نشايد تاج و افسر داشتن جز به حبّ مرتضى و يازده فرزند او * نيست امكان مر تو را دين پيمبر داشتن هركه تازد با تولّايش سوى گلزار قدس * كى تواند خازنش بر در مجاور داشتن ؟ نيستش « عبد على » در دل تمنّايى ، جز آنك * خوابگه بر درگهاش تا روز محشر داشتن مر مرا زين پس به حمد اللَّه نبايد بىدريغ * عاجز و حيران در اين ره جان به ششدر داشتن مىبرد ما را تولّايش به دربار حضور * چند بتوان خويش را بيگانه ز آن در داشتن يا ربّ ! از آلايش دنيا دلم را پاك كن * تا بهجز بر تو نيايد رخ به ديگر داشتن در پناه اولياى خود مرا آسوده ساز * تا همى خود را توانم فارغ از شرّ داشتن خلوت دل نيست در خلوت دلم جز يار * خلوتم گشته خالى از اغيار نفخات نسيم عاطفتش * مىوزد بر دلم هزار هزار رشحات زلال مرحمتش * مىچكد بر سرم چو ابر بهار خلق نيكو و لطف دلجويش * باغ جان را نموده چون گلزار اى كه در چين زلف پرچينت * جسته دلهاى خسته جاى قرار كى ز جان باختن كند پرهيز * آنكه از عشق يار شد بر دار بيتى چند از يك قصيده جهان را تا به چند اى دل سلامتگاه جان بينى ؟ * يكى بگشاى چشم دل ، كه ايوان را مكان بينى در اين زندان ششدر ، ز آن به ششدر اندر افتادى * كه خود را شاهمات نطع شاهى كامران بينى